جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

بدرود!!!

چشم هایش را بست و به گذشته های دور سفر کرد.

آنان که بودند و حال ...

اشکی به زور پلک را کنار زد و فرو افتاد.

.

.

.

چشم هایش را بست و به گذشته های دور سفر کرد.

آنان که بودند و حال ...

اشکی به زور پلک را کنار زد و فرو افتاد.

...

دیگر چشم هایش سوی دیدن روز و آنهایی که بودند را نداشت.

بیشتر به گذشته ها سفر می کرد و آنجا خوش بود.

انسانها را به بی تفاوتی از کنار خود عبور می داد، آنان که بودند.

هیچ چیز و هیچ کس را نمی دید. نه درکی و نه ...

.

.

.

گذشت و گذشت و گذشت و ...

شاید دیگر هیچ کس نباشد، همان هایی که بودند و حال دیگر ...

___________

ـ یک روزی آمدیم و روزی هم می رویم

ـ در انتهای هر رفتن آمدنی هست همانطور که هر آمدن رفتنی، برای همین است که درها باز و بسته می شوند (هیوا گفت)

ـ مخاطب این متن نه من ام، نه تو، نه او و نه هیچ کس دیگر

ـ هر کس از این متن برداشتی دارد، اما منظور من آن نبود

ـ مجتبی یا همان م.ح دیروزی هم دارد می رود، دعای خیرتان را بدرقه ی راه اش کنید

ـ بی ربط: در غزه چه خبر است!!!

ـ پهلوان زنده را عشق است!

ـ گرچه حرفها تمام نمی شوند ولی ما می رویم تا به کی دوباره ...

ـ مدتی از دنیای مجازی و بی رحم اینترنت خداحافظی می کنم تا به کی دوباره ...

ـ خداحافظ دردستان بلاگ من و سلام بر کنج عزلت

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

میزبانی دی!

اولین ماه زمستان، شد میزبان محرم.

ای دی! چنان سرد شو که یاران احساس عطش نکنند.

ای خورشید دی! کمی نرم تر بتاب که دلی را نسوزانی!

ای ابرهای دی! چنان ببارید که بستن آب حرجی نیاورد.

ای دی! آیا تو میزبان خوبی برای محرم خواهی بود؟

___________________

ـ صلی ا... علیک یا اباعبدا...

ـ ماه خون آمد و دل ...

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

معجزه!

______________________

پسرک نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت!

تا دیروز اش با حرف های دیگر ساخته بود و خود را آماده ی اتفاقی بزرگ می کرد. خود را می ساخت تا به بهترین نحو انجام شود و زیباترین شکل.

می کوشید تا خاطره های خوش بجای بگذارد، اگر چه این اهداف اش هنوز تغییر نیافته اند.

پاهایش لرزید، دستانش لرزید و تمام وجودش را لرزه فراگرفت.

از نگاهش می شد خواند که هیچ انتظاری از خالق خود نداشت. اما خالق مانند همیشه نگاه لطف خود را بر او نثار کرده بود.

حال باید شکرهای زیادی بر زبان و عمل روان کند.

پسرک نه می تواند بخندد و نه می تواند شکر را در اشک معنا کند.

... و خندید.

_______________________

- باید با خنده شکر کرد که هر چه از خالق رسد شیرین است

- «الهی همین قدر فهمیده‏ام که خدا است و دارد خدایى مى‏کند» علامه حسن زاده چه زیبا می گویند

- نوشتن بس چه مشکل است

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها :