جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

تبریک

___________________________

ولادت با سعادت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله

 پیامبر رحمت و فرزند نازنینشان حضرت صادق علیه السلام

بر همگان مبارک باد

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

بالای شهر، پایین شهر!

_______________________________________________________________

پسرک پشت فرمان اتومبیل نشسته بود و بیرون را نظاره می کرد. ماشین زیر تابلوی توقف مطلقاً ممنوع ایستاده بود. صدای دخترکی به گوش رسید. نگاه پسرک او را دنبال کرد. دخترک کارتونی به دست گرفته بود و با صدای بلند فریاد می زد: «پنج تا پانصد تومان!»

موهای قهوه ای روشن دخترک با نسیم باد حرکت می کرد. او گذشت و گذشت و همانطور فریاد می زد.

صدای نازک و دلنشینی داشت. تقریباً صد متری دور شده بود که ایستاد و به عقب نگاه انداخت و چشمانش به پسرک پشت فرمان افتاد. امید در دلش دوید. به سوی او روانه شد. لبخند از روی صورتش محو نمی شد. به ماشین رسید و صدا زد: «عمو! ویفر نمی خواهی؟» پسرک که نمی دانست چه بگوید با لبخند پاسخ لبخندش را داد و سری تکان داد.

دوباره دخترک راهش را پیش گرفت اما لبخند از صورتش پاک نشد. دوباره فریادش بالا رفت: «پنج تا پانصد تومان!»

دوباره به همانجای قبلی که رسید بازگشت و به عقب نگاه کرد. پسرک که هنوز او را بدرقه می کرد، شیشه را پایین کشید و برایش دستی تکان داد و با دست صدایش زد. دخترک، معصومانه قدم زنان به سوی او آمد. هنوز می خندید. پسرک پرسید: «چند؟»

ـ «پنج تا پانصد تومان!»

دست در جیب خود کرد و یک اسکناس سبز به او داد. او هم با لبخند همیشگی اش پنج ویفر به او. پسرک که محو نگاه معصومانه ی دخترک شده بود، داشت فراموش می کرد که باید باقی پولش را بگیرد. دخترک همچنان در میان پول های خرد خود خرد خود به دنبال جمع کردن باقی پول پسرک می گشت. پسرک با لبخند به او گفت: «نمو خواهد! باقی اش مال خودت است! برای خودِ خودت!» شادمان مسیر بازگشت را پیش گرفت. پسرک هم چشم از او برنداشت و او در نگاهش در قاب آینه ی ماشین محو شد.

حال فهمیدی چرا آنجا توقف مطلقاً ممنوع بود!!!؟

____________________

ـ یا ابن الحسن! روز جمعه بود و یاد شما، شهادت پدر تسلیت و آغاز ولایت و امامتتان مبارک!

ـ هنگام قنوت به دست های خود خوب نگاه کن و ببین با این دست ها که از سر نیاز به سوی حق دراز کرده ای، چندین دست را می توانی بگیری و یاریخواهی را از زمین بلند کنی و دل های چندین کودک بی سرپرست را شاد کنی!

ـ دوباره یاد جواد فال فروش و چای داغِ در یک روز زمستانی در پارک دانشجو. با گذشت چندین سال هنوز لبخندش با آن دندان های خرگوشی از ذهنم پاک نمی شود.

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

حقیر باشیم یا ... !؟

_____________________________________________

سکوت همه جا و همیشه پاسخگو نیست، و همیشه سلاح خوبی برای جنگیدن. سکوت بیشتر مواقع از ضعف و حقارت است و از بی چارگی نشأت می گیرد نه از عمق فهم و بی اعتنایی.

آدم هایی که بزرگ بودند و حال از هر حقیری حقیرترند.

آنها فکر می کنند که دوست داشتن خویش، غرور بیجا و خودپسندیست. تکبر! این ویران کننده آدم ها. تکبری که انسان ها را از اوج و فراز به سقوط و فرود و حتی به مرز انحطاط انسانیت می کشاند.

چه کارها می توانستیم انجام دهیم و نکرده ایم! حقارت به خودپسندی و تکبر، و نیکی هایی است که می توانستیم انجام دهیم و نداده ایم؛ و بزرگی به بدی هایی است که می شد انجام داد و نداده ایم.

بزرگی، به دست های ضعیفی است که گرفته ایم، به دل هایی است که می شد شکست و نشکته ایم و بدست آوردیم، به لبخندهایی است که بر صورت ها نشاندیم، به اشک هایی است که از روی گونه ها پاک کردیم و ...

می بینی! بزرگی چقدر ساده بدست می آید!؟ عزت چه زیبا به سوی ما می آید؟

نیازی نیست که ما بزرگی کنیم، فقط کافیست حقیر نباشیم؛ همین!

ساده بیا دست منو بگیر و، ساده نگیر این همه سادگی رو

 

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

آمدم، نوعی دیگر!

______________________________

درست زمانی که تصمیم به توقف و ایستادن گرفتم، لحظه ای بود که وبلاگ (دردستان بلاگ) به مرز پختگی یعنی همان چهل رسیده بود، البته خیلی ناخواسته این اتفاق افتاد.

خیلی خسته بودم، دیگر توان ادامه نداشتم. خواستم کمی استراحت کنم، این شد که رفتم.

حالا بعد از گذشت زمان اندکی که برای من مدت طولانی گذشت دوباره آمدم. وقتی سال دارد نو می شود چرا من نشوم!؟

رفته بودم برای خودسازی و حال با قدرت آمده ام و امیدوارم هم برای خودم و هم برای دیگران مفید باشم.

چند وقتی بود ننوشته بودم، الان فقط می خواستم بنویسم، حالا از کجا و از چه؟ خیلی فرق نمی کرد. از اتفاقاتی که برایم افتاد! از حرف هایی که زدند! از خندیدن های همراه با رفقا! از توقف های لحظه ای اعضای خسته! از دب شکستن ها! یا ...

خلاصه همه این ها جزئی از زندگی اند و اجتناب ناپذیر. مهم این است که من و تو قدرت مقابله با آن ها را داشته باشیم و نبض آنان را در دست بگیریم.

دوباره آمدم با نوعی دیگر!

 

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :