جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

کویر تنهایی

در کویری از غصه و غم، برهوتی از ماتم، اسیر خارهای بی اعتمادی ام. قطره های خشک، تنها مونس لحظه های تنهایی ام اند.

تحمل بادهای گرم چه دردناک است. آفتاب سوزاننده تر از همیشه می تابد.

باد نوازش سختی بر صورتم به یادگار می گذارد.

هنوز دو گام بیش نرفته، رد پایم محو می شود.

نه! من نباید بنشینم و نظاره گر باشم!!! نه!!!

باید رفت، باید گامی دیگر برداشت. باید ایستاد و ایستاده رفت و ایستاده مرد.

من باید بمانم. من باید باشم و راه را به انتها و سرمنزل موفقیت رسانم.

آری!

اما! اما با کدامین امید؟!!!

 

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :