جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

صفحه جدید

صفحه ای جدید با عنوان تجربه ای از یک سفر ایجاد شده است.

عکس ها اصلاح شده اند.

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

یه بهونه!

 __________________________________________

 

خیلی وقت است که می خواهم بنویسم اما نمی شود. افکارم روی کاغذ نمی آیند. حرف هایم تا مرز اندیشه بیشتر قدم بر نمی دارند. انگار یک قفل سنگین به همه ی افکارم و همه ی آنچه می خواهم بگویم زده باشند.

نمی دانم چرا در این چند روزه همه ی اتفاقات عجیب و غریب به یکباره دارند می افتند. از کارهای عجیبی که خودم انجام می دهم گرفته تا ...

امروز به وبلاگی سر زدم که عمرش به یک سال هم نرسید. مثل همه ی آغاز ها روزی آغاز شده بود. آغازش در سرمای زمستان بود و نوشته هایش از گرمای ویژه ای برخوردار بود. روزی هم که به کارش پایان داد و شاید برای همیشه خداحافظی کرد سرد بود. اما فقط حدود دو ماه دیگر باقی مانده بود تا تولد یکسالگی اش را جشن بگیرد.

با اینکه مدتی بیش به دوسالگی مرگش نمانده است نکته ای توجه ام را جلب کرد و لبخند تلخی بر صورتم هدیه کرد؛ نامی که در سطر اول، لینک شده بود. هنوز هم همانجا بود، بدون هیچ تغییری! بدون آنکه حرفی بزند.

 

آیا وبلاگ ها هم روح دارند؟! می اندیشند؟! شاد می شوند؟! غمگین می شوند؟!

من با وبلاگم، با این دوست دیرینه ام زندگی می کنم! همیشه سنگ صبورم است! هر بار که پر باشم از حرف ها و گله ها و دردها به سراغش می آیم و سفره ی دلتنگی هایم را برایش می گشایم و او هم بدون هیچ منت و حرفی فقط گوش می دهد.

آه!‌ که چقدر این سکوتِ هنگام شنیدنش را دوست دارم!

وبلاگ؛‌ که در همه ی مراحل زندگیمان همراهمان خواهد بود،‌ می شنود، می خندد و گاه می گرید و هیچ نمی گوید؛ پس چرا برای خداحافظی هایمان از خودِ وبلاگ سوالی نمی کنیم!؟

شاید دوست نداشته باشد که نباشیم!

شاید باید بمانیم و بنویسیم و بگوییم از هر آنچه می پنداریم باید بگوییم و بنویسیم!

اگر دلی گرفته است! اگر اندیشه ای اشتباه شکل گرفته است! اگر زمانی است که باید به روشن سازی پرداخت! و هزاران اگر هایی که باید گفت.

خلاصه ... تمام

______________________________

ـ بی مقدمه تمام شود بهتر است

ـ این روزها خیلی سردم است، قهوه ی داغم دهید

 

 

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :