جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

 

خستگی

به دنبال بهانه ای برای رفتن به گذشته و غرق شدن در خاطره ها می گردی تا کمی از گرد و غبار روزمرگی را تکانده باشی، و حال، که آن را یافته ای و دوست داری دیگران را در این شادی لحظه ای ات شریک و سهیم کنی، هیچ کس همراهی ات نمی کند.

همه فقط خود را خسته می دانند و تو را تازه نفس!!!

انگار فقط تو باید همه را درک کنی! هر کسی به خود این اجازه را می دهد تا آنچنانکه دوست می دارد تو را بشکند و زیر پایش که با قلب فاصله ها دارد و گاه گاهی هم به آن سر نمی زند، صدای شکستن و خرد شدن ات را، نه بشوند بلکه خوب تماشا کند.

می خواهم عهد را بشکنم! اجازه می دهی؟

می دانم... می دانم! ولی دیگر نمی توانم، توان ایستادن را ندارم.

می خواهم من هم مغرور شوم.

صدایی می گوید: «بشکن این عهد را! بشکن...!»

اما دلم می خواهد خستگی ام را فریاد کنم! بگویم آ.................................................ی بشنوید، به ندایم گوش کنید، من هم خسته ام، باور کنید.

ندایی می آید و آرام می گوید: «نه! بمان و بشکن و لبخند بزن! اما عهد را نشکن.»

                                       

مثل خیلی ها،

پ.ن: سکوتم بهتر از هر چیزی است، پس سکوت

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :