جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

باران!

باران شروع به باریدن کرد. خندیدم.

پنجره را رو به آزادی باز کردم.

پنجره، نباید فقط دریچه ای رو به آزادی باشد؛ باید خود آزادی باشد.

من باران را دوست دارم. روی سرم چتر نمی گیرم. از پنجره به بیرون رفتم تا هم پنجره هم آزادی بخش باشد و هم پیکر پاک باران را بوسه باران کنم. آن هم مرا بوسه باران کرد، آنچنان که از آن لبریز شدم اما اشباع نه!

تا رفتن اش همراهی اش کردم، مانند همیشه که می بارید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ از آن روز می ترسم که بگویند نباید به ملاقات باران بروی! می ترسم!

ـ سکوت!

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :