جای تو خالیست

تازه شو! دردستان بلاگ دیروز

فرياد بی صدا!

خودش را به این طرف و آن طرف می اندازد. نفس کشیدن برایش سخت شده است. چشمانش سیاهی می روند ولی کسی باور ندارد که او در محفظه ای شیشه ای پر از گازهای سمی به دام افتاده است.

گنجشک کوچک پریدن را نمی داند و ترس از ارتفاع همراه اوست. مادر او را به پایین هل می دهد. جهان به سرعت حرکت می کند و او ... . بال هایش را باز می کند.

دنیا پیش چشمانش تیره و تار می شود. خود را به دیواره ها می کوبد. اما آه از این لحظه ها که می پندارند بازی های کودکانه است و دیوارهای محکم را نمی بینند.

کم کم بال هایش قدرت گرفته است، آری پرواز کرد. او پرواز می کند و چه شاد! مادر از موفقیت او بیشتر مسرور می شود و او نیز هم.

بال ها رمقشان کم می شود و ارتفاع ... کمتر و کمتر

اولین غذا را پدر درون دهانش می گذارد، آخر او که هنوز بینایی ندارد. حتی بدنش بدون پر است.

صورت بر دیوارها کشیده می شود و همینطور به پایین می آید. پایین و پایینتر

و ... در یک لحظه، چشمانش به خواب می روند.

  
نویسنده : مجتبی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :