فرياد بی صدا!!!

خودش را به این طرف و آن طرف می اندازد. نفس کشیدن برایش سخت شده است. چشمانش سیاهی می روند ولی کسی باور ندارد که او در محفظه ای شیشه ای پر از گازهای سمی به دام افتاده است.

گنجشک کوچک پریدن را نمی داند و ترس از ارتفاع همراه اوست. مادر او را به پایین هل می دهد. جهان به سرعت حرکت می کند و او ... . بال هایش را باز می کند.

دنیا پیش چشمانش تیره و تار می شود. خود را به دیواره ها می کوبد. اما آه از این لحظه ها که می پندارند بازی های کودکانه است و دیوارهای محکم را نمی بینند.

کم کم بال هایش قدرت گرفته است، آری پرواز کرد. او پرواز می کند و چه شاد! مادر از موفقیت او بیشتر مسرور می شود و او نیز هم.

بال ها رمقشان کم می شود و ارتفاع ... کمتر و کمتر

اولین غذا را پدر درون دهانش می گذارد، آخر او که هنوز بینایی ندارد. حتی بدنش بدون پر است.

صورت بر دیوارها کشیده می شود و همینطور به پایین می آید. پایین و پایینتر

و ... در یک لحظه، چشمانش به خواب می روند.

/ 6 نظر / 4 بازدید
arash ajam

salam سلام وبلاگ بسیار زیبا و مفیدی داری اگر میشود به وبلاگ ما یک سر بزنید و برو تبلیغ صفحه بالا صفحه یک کلیک کنید منون میشم بای

ليلا

سلام دوست هميشگی.لطيف نوشتی.خيلی با احساس بود

محبت و زيبايی

خدایا! ای من همه بد کرده و دیده ز تو نیک بد گفته همه عمر و شنیده ز تو نیک حد بدی و غایت نیکی این است کز من به تو بد به من رسیده ز تو نیک سیف فرغانی

محبت و زيبايی

سلام خوب نوشتيد و راستش سال پيش يک گنجشک با خانواده اش در کنار پنجره آشپزخانه منزل کرده بود و اينها که شما توضيح ميداديد مرا ياد آنها انداخت گاهی مدتها کنار پنجره مينشستم و به کارهای آنها نگاه ميکردم وووو چه بلايی سر غذا ميامد بماند....

راضیه

لحظه عزیمتش ناگزیر شد ...