فریب خورده!

دوان دوان به طرف خانه می رفت که دوباره نگاهش به او افتاد. مثل همیشه کنار شیشه ی مغازه ایستاده بود. رویش نوشته شده بود: 20 ریال. دست اش را در جیب اش فرو برد. اندکی چرخاند و دوباره به راه افتاد.

درب اتاق اش را محکم بست و نشست جلوی تخت اش و کیف را باز کرد و نگاهی داخل جیب جلویی اش انداخت و دو سکه ی دو ریالی بیرون آورد. جیب هایش را بیرون ریخت. یک دستمال مچاله شده، یک سکه ی یک ریالی و چند تکه کاغذ پاره شده. قوطی پول هایش را از زیر تخت بیرون کشید. آنها را هم شمرد اما تازه می شد 10 ریال.

هر روز نگاه اش می کرد. چند ثانیه ای جلوی مغازه می ایستاد و رویای در دستان اش گرفتن او را در سر می پروراند. قلکی بود سفالی که بر تن اش لباسی از لعاب سفید و آبی پوشانده بودند.

روز بعد نیز به همین ترتیب و روزهای دیگر هم ...

حال سه هفته گذشته است و آخرین ریال به قوطی پول هایش انداخته شد.

سریع خودش را به مغازه رسانید. شوقی در دل اش ایجاد شده بود و در پوست خود نمی گنجید.

دیگر تا مدت ها پیاده روی آن مغازه توقف پسرک را به خود ندید. هر روز بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه به خانه می رفت و محو تماشای قلک سفالی بی روح و بی دل خود می شد و اگر توان اش می رسید سکه ای به دهان اش می گذاشت.

حساب خود را می نوشت. «امروز دو سکه ی یک ریالی که می شود دو ریال انداختم.»

یکی دو ماهی از خرید قلک سفالی بی روح و بی دل گذشته بود. که ناگهان در راه خانه چشم اش به دیگری افتاد و ایستاد و نگاه اش را به او دوخت و تا خانه را آرام قدم زد.

دوان دوان به طرف خانه می رفت که دوباره نگاهش به او افتاد. مثل همیشه کنار شیشه ی مغازه ایستاده بود. رویش نوشته شده بود: 24 ریال. دست اش را در جیب اش فرو برد. اندکی چرخاند و دوباره به راه افتاد.

. . . کاغذ حساب اش را برداشت، امروز، ریال آخر را هم نوشته بود و داخل قلک بی روح و بی دل اش انداخته بود. او را برداشت و به داخل حیاط دوید، قلک را با دستان اش جلوی صورت اش آورد و چند لحظه ای نگاه اش کرد. قلک را بالای سر برد و بر زمین کوبید. پول هایش را از لابلای تکه های سفال های شکسته جمع کرد و سریع خودش را به مغازه رسانید.

. . .

دوان دوان به طرف خانه می رفت که . . .

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
عطی

[دست]

لیلا

سلام دوست خوبم داستان خوبی بود.ممنون از نظرت

هفت آسمان

از نیمه راه هم دلتنگ رفتنشیم مثل همیشه ...