مثل همیشه های تکراری...!

مثل همیشه های تکراری باید دوباره سلام کنم

  ولی اینبار با دفعه های پیش کمی فرق دارد، چرا که همراه سوز و سرماست که از وجود خودم نشأت گرفته است.

هرچند که زمستان مجبور به رفتن شد و بهار آمد اما برای من هنوز زمستان جاریست. انگیزه ای برای بهار شدن ندارم.

بهار همچنان پشت دربهای بسته دلم در انتظار نشسته است و بی خبر، که این دل هیچگاه دوباره زنده نخواهد شد.

مگر خودش انقلابی به پا کند و زمستان را از دل براند و برای همیشه درب را اینبار روی او ببندد.

  نه، زمستان دیگر آنقدر قوت گرفته است که هیچ نیروی مثبتی توانای مقابله با او نیست.

 برف همه جا را پوشانیده است هرچند سفید است اما ...

سیاهی، سیاهی، سیاهی و ...

هرچه فریاد زنی به جایی نخواهد رسید چرا که کسی در این دیار غربت و تنهایی قدم نمی گذارد، پس بی فایده است. بهتر است اندیشه ای به حال خودت کنی و اینجا را هر چه زودتر ترک کنی که آرامش و سکوت و خلوت مرا هم به خطر انداخته ای.

تو به حریم سرد دلم تجاوز کرده ای!

این حریمی است که گرچه دیوارهایش از یخ اند اما خودت که خوب می دانی یخ چه سخت می شکند! پس بهانه کمک به من را نیاور که هر دویمان می دانیم به جایی نخواهیم رسید.

چه می گویی؟ مثل این می ماند که تو تازه آمده ای و از هیچ ماجرایی اطلاع نداری؟ انگار نمی دانی معمار این دیوارها کیست؟ انگار فراموش کرده ای که ملاتهایش از چگونه رفتارهاییست؟

نمی خواهم بگویم و فاش کنم آنچه تا به حال خاموش؛ و عمریست که در سکوت به سر می برد.

مگذار این سکوت بشکند، رهایم کن و این سخنان را دیگر جاری بر زبانت مساز.

این زبان همان زبانی است که آهنگ عشق را نواخته است، پس حرمت عشق را نگاهدار.

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
طیبه

همیشه باید یه انقلاب رخ بده. و گاهی چه قدر می دانیم که این انقلاب به دست خودمونه. و شاید فقط :شاید" لج بازانه طفره می ریم. ازش فرار می کنیم. اما اگه به من باشه شاید رو از اول این جمله بر می دارم.

طیبه

تکرار زمستان سیاهی سپیدی فریاد سکوت .... و....

محمد

سلام بهار من و تو و باور های ما است!

راضیه

حرمت نگاه دار دلم گلم ...

لیلا

زندگي کوتاهتر از آن است که عشق ورزيدن را براي لحظه آخر بگذاريم سرنوشت انسان را ، تنها محبت معلوم مي کند و بس