بالای شهر، پایین شهر!

_______________________________________________________________

پسرک پشت فرمان اتومبیل نشسته بود و بیرون را نظاره می کرد. ماشین زیر تابلوی توقف مطلقاً ممنوع ایستاده بود. صدای دخترکی به گوش رسید. نگاه پسرک او را دنبال کرد. دخترک کارتونی به دست گرفته بود و با صدای بلند فریاد می زد: «پنج تا پانصد تومان!»

موهای قهوه ای روشن دخترک با نسیم باد حرکت می کرد. او گذشت و گذشت و همانطور فریاد می زد.

صدای نازک و دلنشینی داشت. تقریباً صد متری دور شده بود که ایستاد و به عقب نگاه انداخت و چشمانش به پسرک پشت فرمان افتاد. امید در دلش دوید. به سوی او روانه شد. لبخند از روی صورتش محو نمی شد. به ماشین رسید و صدا زد: «عمو! ویفر نمی خواهی؟» پسرک که نمی دانست چه بگوید با لبخند پاسخ لبخندش را داد و سری تکان داد.

دوباره دخترک راهش را پیش گرفت اما لبخند از صورتش پاک نشد. دوباره فریادش بالا رفت: «پنج تا پانصد تومان!»

دوباره به همانجای قبلی که رسید بازگشت و به عقب نگاه کرد. پسرک که هنوز او را بدرقه می کرد، شیشه را پایین کشید و برایش دستی تکان داد و با دست صدایش زد. دخترک، معصومانه قدم زنان به سوی او آمد. هنوز می خندید. پسرک پرسید: «چند؟»

ـ «پنج تا پانصد تومان!»

دست در جیب خود کرد و یک اسکناس سبز به او داد. او هم با لبخند همیشگی اش پنج ویفر به او. پسرک که محو نگاه معصومانه ی دخترک شده بود، داشت فراموش می کرد که باید باقی پولش را بگیرد. دخترک همچنان در میان پول های خرد خود خرد خود به دنبال جمع کردن باقی پول پسرک می گشت. پسرک با لبخند به او گفت: «نمو خواهد! باقی اش مال خودت است! برای خودِ خودت!» شادمان مسیر بازگشت را پیش گرفت. پسرک هم چشم از او برنداشت و او در نگاهش در قاب آینه ی ماشین محو شد.

حال فهمیدی چرا آنجا توقف مطلقاً ممنوع بود!!!؟

____________________

ـ یا ابن الحسن! روز جمعه بود و یاد شما، شهادت پدر تسلیت و آغاز ولایت و امامتتان مبارک!

ـ هنگام قنوت به دست های خود خوب نگاه کن و ببین با این دست ها که از سر نیاز به سوی حق دراز کرده ای، چندین دست را می توانی بگیری و یاریخواهی را از زمین بلند کنی و دل های چندین کودک بی سرپرست را شاد کنی!

ـ دوباره یاد جواد فال فروش و چای داغِ در یک روز زمستانی در پارک دانشجو. با گذشت چندین سال هنوز لبخندش با آن دندان های خرگوشی از ذهنم پاک نمی شود.

/ 2 نظر / 5 بازدید
طیبه

خیلی خوب بود.. توقف ممنوع! دست های خالی! هر چند این دستا منو یاد چیزای دیگه ای هم می اندازه

مریم

سلام .همیشه ماشین همه درست توقف نمی کنه .خوشحالم که تابلو شما درست نصب شده و ماشینت درست توقف کرد[گل]