یک عاشقانه ی آرام!

جای پایش روی شن ها مانده بود. هر چند لحظه ای که می گذشت اثری از آنها یافت نمی شد. هنوز به راهش ادامه می داد.خورشید کم کم از دریا اجازه گرفت و خودی نشان داد. هوا رو به گرمی می رفت. از حرکت ایستاد و به طلوع خورشید خیره ماند، گویی اولین بار است که نظاره گر چنین موهبتی است. شور کودکانه ای به چشمانش هجوم آورد. کار هر روزه اش چنین بود. هر روز را به یک نحو، با شوق اولین روز آغاز می کرد.دیوانه وار دریا، خورشید و ساحل را دوست می داشت. لبانش از هم جدا نمی شد. فقط می نگریست و با نوازش چشمانش عاشقانه ای به راه می انداخت.صدایی دخترک عاشق را خواند. دوان دوان سه دوست همیشگی اش را ترک کرد. اگر برای زنده ماندن فقط دوست داشتن لازم بود، هرگز لحظه ای از ساحل دور نمی شد. اما سرشت آدمی زاد همین است.زمان دروی کاشت ها فرا رسیده است. رو به آسمان چهره ی عرق کرده را خشک می کند. بدون هیچ گلایه ای. عاشق زندگی می کند.غروب ها نیز ساحل، مفتخر به حضور باطراوت دخترک عاشق است. اگرچه آفتاب خداحافظی گرمی دارد و می رود اما دریا و ساحل، وفادار می مانند.شب، دریا شاهد و شنوای دردها، خنده ها و خاطرات است. دخترک عاشق هیچ نمی گوید.تلألو مهتاب روی امواج آرام دریا را نظاره گر است. دخترک عاشق لبخند همیشگی اش را هدیه می دهد. او عاشق دریاست. چه با ساحل و آفتاب، چه بدون آنها. چه خشمگین، چه آرام.شش سال است که از اولین حضور دخترک عاشق گذشته است. نگاه عاشق به معشوق، گرمتر از همیشه. دریا در چشمان دخترک عاشق موج می زند. آخرین نفس موج به پای دخترک عاشق می رسد و می میرد. یک گام به جلو بر می دارد. بیشتر حس اش می کند. لبخند بیشتر می شود. مشتاق تر از همیشه دریا را لمس می کند. گامی دیگر. حسی فراتر. گامی دیگر، گامی دیگر و گامی دیگر و ...

دخترک عاشق رد پای روی ساحل را می شوید.

/ 7 نظر / 4 بازدید
بهرام

زیبا و دوست داشتنی. لینک دادم. موفق باشی.

فصل آخر

دخترک عاشق رو دوست دارم. هر چند با معشوق یکی شد اما کاش...

لیلا

[گل][گل] سلام. دیگه یاد ما نمی کنی؟

هاله

با اینکه مثل همیشه زیبا بود. اما تو دست از نوشتن این مطالب بر نمی داری. وای وای.

بهرام

ساکتی؟ حرفی نیست نه؟ داد بزن.فریاااااااااااااااااد. بروز کردم.

سلام

[گل]