خستگی

به دنبال بهانه ای برای رفتن به گذشته و غرق شدن در خاطره ها می گردی تا کمی از گرد و غبار روزمرگی را تکانده باشی، و حال، که آن را یافته ای و دوست داری دیگران را در این شادی لحظه ای ات شریک و سهیم کنی، هیچ کس همراهی ات نمی کند.

همه فقط خود را خسته می دانند و تو را تازه نفس!!!

انگار فقط تو باید همه را درک کنی! هر کسی به خود این اجازه را می دهد تا آنچنانکه دوست می دارد تو را بشکند و زیر پایش که با قلب فاصله ها دارد و گاه گاهی هم به آن سر نمی زند، صدای شکستن و خرد شدن ات را، نه بشوند بلکه خوب تماشا کند.

می خواهم عهد را بشکنم! اجازه می دهی؟

می دانم... می دانم! ولی دیگر نمی توانم، توان ایستادن را ندارم.

می خواهم من هم مغرور شوم.

صدایی می گوید: «بشکن این عهد را! بشکن...!»

اما دلم می خواهد خستگی ام را فریاد کنم! بگویم آ.................................................ی بشنوید، به ندایم گوش کنید، من هم خسته ام، باور کنید.

ندایی می آید و آرام می گوید: «نه! بمان و بشکن و لبخند بزن! اما عهد را نشکن.»

                                       

مثل خیلی ها،

پ.ن: سکوتم بهتر از هر چیزی است، پس سکوت

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

بگذارید بگریم به پریشانی خویش که به جان آمدم از بی سرو سامانی خویش ======================== سلام نااميدی بزرگترين گناهه پس محکم بايست و بر سر عهدت باش راستی من هم آپم

هاله

سلام. ممنونم سر زدي. اين قصه پاياني نداره. همواره آدمهايي هستند خسته و نا اميد و ديگراني شاد و غرق اميد. تو همواره اميدوار باش. بي شنيدن ندايي.

ستاره تنها

سلام عزيزم. وبلاگت واقعا زيباست . روح من پرنده ی غريبی ست که تنها آشيانش تويی وآرام نمی گيرد هرگز مگردرچشمان مهربان تو.....

ميترا

کارون چو گیسوان پریشان دختری بر شانه های لخت زمین تاب می خورد خورشید رفته است و نفس های داغ شب بر سینه های پر تپش آب می خورد

امير

اي نگين آخرين انگشتري جان عالم اين نگين را مشتري غنچه خورشيد حسنت تا شكفت گشت حيران تو ماه و مشتري ================== سلام

امير

چون قدم بر خاک خونين داشتی بذر غيرت در زمين می‌کاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی ================== سلام نمی خوای سری به من بزنی؟

انتظار معشوق

سالها هم بگذرند ، که همه ساخنه اند از ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها ، باز تازه ام ، تازه تر از عشق که ميداند وقتی دلت لرزيد وقتی چشمانت بارانی شد ، با خود چه کردی . چه ساده می گذرند از کنار تبش بی دريغ قلبشان ، چه ساده انگارند و دروغ پرور ، مه حاضرند به خود دروغ گويند و ديگران به بازی . آری با خود فکر کنيد ، تا کی ؟ ************************ می دانم که همه حاضری طعم سکوت و تنهائی را هميشه با خود هم سفر کنيد تا هر لحظه اين حس زيبا ، تبش مداوم قلبت را حس کنی ، گرمای وجودت ، شادی درونت ... اگر حس کردی که تمام سلولهای بدنت با هم هم آهنگشده اند بدان در کوچه عاشقی پای نهاده ای ، حال اگر زرنگی ؟ اين حس را در خود شعله ور کن و جاويدان ، اگر توانستی تا آخرين نفس اين گونه تازه بمانی ، مرا هم صدا بزن تا با هم برايت کف بزنيم ، که بسيار سخت است و دشوار حق يارتان ...

محمد

سلام راستی کم پيدايی؟

ليلا

هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم فقط هنگامی قادر به پروازیم که به یکدیگر بپیوندیم. "لوچیانو دو کرنسترو