می رود و من نمی توانم مقابل رفتنش ایستادگی کنم، چون خود اراده کرده است که برود!

انگار تقدیر و سرنوشت من مملو از رفتنهاست. ناگاه یاد من می آید که:

«در انتهای هر رفتن آمدنی هست،‌ همچنانکه انتهای هر رفتن آمدنی، برای همین است که درها باز و بسته می شوند.»

و او، این جملات را برایم خوب معنا کرد. شاید ... خسته بود.

اگر چه برایم روشن است که چرا و به علت می رود اما ... و ... رفت!!! 

/ 4 نظر / 2 بازدید
ليلا

اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ..... سلام دوست عزیز . ممنون که سر زدی . وبلاگم با مطلب ×× جن ×× منتظرته

هاله

مثل هميشه خوب و تاثير گذار. حق با تو هست. دنيا مملو از اين آمدن ها و رفتن هاست. اما فلسفه زندگيمان يادمان نرود. همه زندگی يک يا شايد ۲ لبخند است و بس.

عليرضا آبروشن

سلام گذارشی از هوزه ی هنری شيراز که بشکن از شيشه شب به روزم و منتظر

آخر هم نتونستم چيزی بگم!