باران!

باران شروع به باریدن کرد. خندیدم.

پنجره را رو به آزادی باز کردم.

پنجره، نباید فقط دریچه ای رو به آزادی باشد؛ باید خود آزادی باشد.

من باران را دوست دارم. روی سرم چتر نمی گیرم. از پنجره به بیرون رفتم تا هم پنجره هم آزادی بخش باشد و هم پیکر پاک باران را بوسه باران کنم. آن هم مرا بوسه باران کرد، آنچنان که از آن لبریز شدم اما اشباع نه!

تا رفتن اش همراهی اش کردم، مانند همیشه که می بارید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ از آن روز می ترسم که بگویند نباید به ملاقات باران بروی! می ترسم!

ـ سکوت!

/ 3 نظر / 7 بازدید
ساحل 401

سلام وبلاگ زیبایی داری اگه ممکنه به من هم سر بزن

طیبه

سلام.. لبریز و اشباع.. خوبه و جالب همراهی اش کن