خط سفید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایستاد. ایستاد و به عقب نگاه کرد. به راهِ آمده. خیلی وقت است که دارد می رود، روی یک خط سفیدِ کنار خیابان.
گاهی صدای بوغ ماشین ها او را به خود می آورد. دوباره ادامه می دهد و می رود.
چشمانش بارانی است و فقط نظاره گرِ همراهیِ خط سفید است.
از کنار آدم ها می گذشت. گاه به کوچه ای، خیابانی می رسید و بدون توقف به راه اش ادامه می داد.
پیرمردی تکیه بر قوای عصای جوانِ خود، در حسرت روزهای جوانی.
کودکی در انتظار خلوت شدن خیابان برای عبور.
انتظار مردمان در ایستگاه اتوبوس.
جوانی به همراه گفتگوهای تلفنی.
زنی در حال بازگشت از خرید.
خط سفید گاهی قطع می شود و دوباره مسیر را پی می گیرد.
ایستاد و به پشت سر نگاهی انداخت، خیلی دور شده است.
ادامه می دهد که به یکباره خط سفید می شکند و رنگ می بازد. انگار خط سفید هم توان ندارد تا به راه خود ادامه دهد و در نهایت تغییر مسیر می دهد.
اما او فقط می خواست مستقیم به راه خود برود. ایستاد و به شکستن خط خیره ماند و در همان نقطه ماند تا نشکسته باشد.
و ... اینجا آخر خط است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
ـ دیگر حتی شاخه ها هم روی آنکه دست بر مهتاب برند، ندارند
ـ 21 روزِ 21 ساله گذشت و از جنون بُهت و حیرت به جنون تنهایی می رسم
ـ صدای خس خس اش را خوب می شنوم و تپش های نا موزون و گهی تند و گهی خسته ی این یار قدیمی را خوب حس می کنم
ـ بی چشم حتی می شود این زندگانی را گذر کرد، بی نفس هرگز

ـ به تو خوش بودم ای مهتاب شبم

ـ دیگر تنها زبان حرفهایم، این قلم است و تنها مونس و گوش شنوایم، این دفتر صبور است و این دردستان بلاگ
ـ دست و پنجه نرم کردن با این همراه قدیمی چه سخت است و شیرین
ـ دیگر توان خواندن بعضی از شعرهای «مشیری» را ندارم
ـ ای کاش با همان «وداع تلخ» از نفس هایم در آن ماه عزیز و مهربان وداع می کردم
ـ فقط خواهان حضورش بودیم و شاهد دریغ اش شدیم
ـ ای کاش می شد، این بغض را ترکاند تا اندکی آرام شد
ـ «شاید همین فردا»
ـ «شاید همین فردا» هم به پایان عینی خود نزدیک می شود
ـ بین زمین و آسمان معلق مانده ام
ـ زندگی هم که سیاه و سفید شده است، البته بیش تر سیاه
ـ همه ی کارها یکی پس از دیگری به بن بست رسیدند
ـ حرف های «آقا مجتبی» (آقای سید مجتبی حسینی) هم مانند همیشه آئینه ی زندگی ام است

ـ «به همین سادگی رفتی ...» از «رضا صادقی» برایم معنا شد و دیگر فقط یک ترانه نیست
ـ «شاهکار بینش پژوه» و شعر واقعاً دیوانه کننده ی «دیوونگی» اش (البته شاید فقط برای من)
ـ پیشانی نوشت ما هم فقط در یک واژه خلاصه می شود: «تنهایی»
ـ اگرچه «مجنون لیلی» نتوانست بخوبی حق مطلب را ادا کند ولی زاویه ی نگاه قشنگی داشت
ـ بعضی نیمکت ها هم حرف های بسیار دارند و هم دیدارشان دردناک
ـ در پی هررفتن آمدنی هست همانطور که هر آمدن، رفتنی؛ برای همین درب ها باز و بسته می شوند

ـ هر که می رود خود می خواهد و من مانده ام چون خود نخواسته ام

ـ آرزو بر دلم ماند تا من هم مانند دیگران بتوانم بدون کنایه و ایهام وصف حال خویش را بنویسم

ـ یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد * دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
ـ آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند * بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
ـ هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق * بر او نمرده بفتوای من نماز کنید
ـ یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد * به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد
ـ گر چو فرهادم بتلخی جان برآید باک نیست * بس حکایتهای شیرین باز می ماند زمن
ـ فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان * لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان
ـ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
ـ انتظار انتظار انتظار انتظار انتظار ...

* ای دردستان بلاگ من این ها را بعنوان درد دلی ساده نزد تو می سپارم
* ببینید! آخر هیچکدام از جمله های پی نوشت نقطه ندارد
* سرتان بدرد آمد، معذرت!

 

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطی

* سرتان بدرد آمد، معذرت!

جایی میان ابرها

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مرد گاری چی در حسرت مرگ...

بی ترانگی

هر کدوم از این ابیات اون قدر پر از مفهوم اند و قشنگ که باید با خط درشت بنویسی شون!

بی ترانگی

نباید ریز و ساده از کنارشون گذشت

حسینی

سلام.ممنون از ابراز لطفتان شما هم موفق و پیروز باشید

ایمان پارسی

در این حوالی جاده ای است سیاه ، برای خطهای سفید دلش تنگ ، هر چند که بشکند ، هرچند که کشده شود ممنوع .

هادی شفیع زاده

در آخرین جلسه محاکمه دروغگوترین مرد جهان،قاضی رو به متهم کرد و گفت:«همه ما آماده ایم تا آخرین دفاع شما را بشنویم...امیدوارم لااقل برای یکبار هم که شده راستش را بگویید...» مرد با شرمندگی رو به حضار کرد و اولین حرف راست زندگی اش را زد: «من...من فقط یک روز از مدرسه غائب بودم...همان روزی که درس «چوپان دروغگو» داشتیم...»!!!

راضیه

lمرد را دردی اگر باشد خوش است برادر !

مسیر

احساس می کنم یه جریانی در حال شکل گیریه خیلی آرومه اما ....