شب پايانی

چه کار دشواری است توصیف این ساعات. ساعات پایانی یک اتفاق، اتفاقی که شاید بسیار مهم باشد. اما حس و حال عجیبی دارد.

می گویند نقطه عطفی است در زندگی.

از روزهای ماقبل آخر که مپرس، نگاههای توام لبخند بچه ها، تبریک های پیاپی اما تلخ، اشک های پنهانی، دلتنگی های زودهنگام.

به عقب باز می گردم، یک پایان دوباره، بعد از دو ماه زندگی با هم، پس از تحمل سختیها و رنجها و ... و همچنین خنده های دسته جمعی. زندگی ای برادرانه، کنار هم.

کمی به عقب تر می روم؛ چه شیرین است اشکها و لبخند ها، چه شیرین است!

نمی دانی چه حسی دارد این شب پایانی! نمی دانی!

سه سلام و سه خدانگهدار!

هنوز روز آخر نیامده دلم تنگ می شود. شوق بازگشت دوباره پیدا می کنم.

از دردها چیزی به یاد نمی آید، تلخی ها روی می پوشانند و فقط خنده هاست که در ذهنت دوره می شوند.

حال، تنها یادگاری ات چند قطعه عکس است و هزاران خاطره!

روز موعود فرا رسید.

و ... مانند همه آخر ها؛ ... تمام شد.

نوشته شده در 1:30 بامداد 18/7/1386

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
ف.کشاورز

نوشتن یعنی اینکه دردی هست و درمانی نیست.

کلمه ی «آخر» آدم رو مور مور می کنه.

... خدا رو شکر! خدا را شکر! اما کاش بدونی که تا به آخر برسه ما هم با تو بوديم. تو اشک و لبخند داشتی و سهم ما بيشتر اشک هايش بود!!