تجربه ای از یک سفر

 

چندی پیش با چند تن از دوستان که عده ایشان را نمی شناختم، عازم سفری کوتاه مدت شدم. قصد کرده بودیم دو روز را در جنگل بگذرانیم و به پیاده روی میان کوههای مملو از درخت و گیاهان زیبا بپردازیم.

در آغاز راه و شروع به پیاده روی همه چهره ها خندان و خوشرو بود. کم کم زمان که می گذشت چهره ها در هم می رفت و گفته های زیر لب آغاز می شد.

روز اول به خوبی گذشت و شیرین به اتمام رسید.

آغاز روز دوم به بهترین نحو ممکن بود. شستن صورت ها با آب چشمه ای که خنکایش تا مغز استخوانت می رسید.  صبحانه ای لذت بخش.

دوباره پیاده روی آغاز شد و خنده های اول راه و …

امروز باید راه بیشتری را طی می کردیم تا به موقع به مقصد نهایی برسیم.

چهره همراهان کم کم درهم نشست و خستگی در چشمانشان نمایان شد.

خستگی ها که ادامه داشت که مشکل جدیدی هم نزدیک ظهور بود.

ما گم شدیم.

در این میان بود که انسانها عیار خود را نشان دادند.

عده ای از کوره در می رفتند و بر سر راهنما فریاد می کشیدند! عده ای چهره های مغموم به خود گرفته بودند! و چند نفر بیش با لبخند، مصمم به پیروزی و رسیدن به مقصد نبودند!

اینجا نمونه کوچکی از راه زندگی است!

 

انسانها زمانی که به بن بست می رسند و راه را گم می کنند عیارشان را نشان می دهند.

 

اینجا بود که به این جمله رسیدم و بارها با خود مفهومش را تکرار کردم!

 

_______________________________________

در پایان چند عکس از این سفر را برایتان می گذارم

 

_

 

 

 

_______

 

 

 

 

__________

 

 

 

 

_____________

 

 

 

 

____________

 

 

 

 

______________

 

 

 

 

 

 

_________

 

________

/ 0 نظر / 6 بازدید